نرگس نویس

سفرنامه ۶

سلام قشنگا. قشنگ قشنگا :)
راستش دارم فکر میکنم چه حسی دارین یا چه فکری میکنین وقتی میایین سفرنامه های منو میخونین!
مثلا ممکنه فکر کنین عجب ادم فهمیده/نفهمی هستم، یا چقد بیشعور/باشعور. یا چقد باحال/علاف که میام اینا رو مینویسم. یا هر چیز دیگه ای.
میدونی هم دوس دارم بدونم چه فکری میکنین، هم اینکه دونستنش خیلی تغییری تو این روند ایجاد نمیکنه. چون کسی اگه دوس نداشته باشه خب نیاد و نخونه! مجبور نیستش که. رودروایسی هم با کسی ندارم.
ولی به هر حال باز کرم دونستنش تو وجودم وول وول میخوره :))))

امروز دوشنبه اس. دیروز دوست دایی اینا اومد اینجا، گفت یه پسری از اهالی روستای پایینی بوده، ساده لوح طور. بعد این بنده خدا ۵_۶ سال قبل رفته سوریه، اونجا کشته شده، حالا بعد این سالها یکی رفته گفته استخون هاش رو پیدا کردیم. قراره فردا(یعنی امروز) بیارن دفن کنن توی روستاشون.
حرفش این بود که نخواین برین پایین و اصلا ماشین رو اون سمت نبریم چون راه بسته اس.
ولی راستش من ناراحت شدم از لحن حرف زدنش..  یه جورایی داشت پسره رو مسخره میکرد. اولا ک من نظر شخصیم اینه هر کسی لایق شهید شدن نیست و اگه کسی شهید میشه قطعا ادم بهتری بوده، دوما من برا کسی ک شهید میشه بسیار احترام قائلم، سوما طرف حتی شهید هم نشده باشه برا چی مسخره میکنی خب؟ اصلا "تمسخر" به نظرم ب شدت کار زشتیه.  من هیچ کاری ب "ج ا" ندارم قبلا هم موضعم رو روشن کردم درموردش، حالم ازش ب هم میخوره، اما مسخره کردن کسی ک میره سوریه یا هر جا، ک داعش یا هر سگ پدر دیگه دستش از ماها کوتاه باشه رو نمیتونم هضم کنم.
این بین فکرم ب سین صاد هم رسید. اینکه نیست، بیست روزه ازش بی خبر مطلقم، و خیلی نگرانشم و اصلا شاید اون هم ی جایی داره برا امنیت ماها تلاش میکنه قلبم رو مچاله کرد.
بگذریم.
بعد امروز عاشورا بود دیگه.. همون دوست دایی و امیر گفته بود قابلمه بیارین ظهر نذری میدیم. دیگه قیمه امام حسین هم قسمت مون شد خدا رو شکر:)‌ 
مام ناهارا رو برداشتیم رفتیم دم یه چشمه بساط پهن کردیم و خوردیم. جاتون خالی( بخدا:)  )
بعد از ناهار به خانم ر گفتم پاشو تا آرایش هامون خراب نشده یکم عکس بگیریم :)))))
خلاصه مشغول عکس گرفتن بودیم و آقای ر هم  ره به ره مسخره مون کرد ما هم محل ندادیم و به کار خودمون رسیدیم 😂 نمیدونم چرا انقد مرد ها از عکس گرفتن بدشون میاد 🤔🤪

هنوز داشتیم عکس میگرفتیم ک مه جنگل رو پوشوند و گفتن ماشین ها تو پیج جاده اس و ممکنه مشکل ساز شه، دیگه جمع کردیم برگشتیم خونه.
یه چای و هات چاکلت زدن و گرفتن خوابیدن همه :/ کچلا:))
دیگه شب من از خستگی تمام صورتم قرمز شده بود و داغ. چشمام میسوخت و سردرد داشتم. ترسیدم سرماخورده باشم، یه قرص سرماخوردگی و یه مسکن خوردم و پیش به سوی خواب.۱۱

***تذکر: این قسمت کمی حال به هم زنه، نخواستین نخونین***
بعد بچه ها گلاب ب روتون من هر موقع میام مسافرت یبوست میگیرم. یعنی پدرم درومد تو این مسافرت از این ماجرا!!! تو بگو هر میوه ملینی بود خوردم و هیچ فرقی حاصل نشد. البته یه مشکلی هم وجود داره اینه ک تو مسافرت توالت ایرانی میریم طبیعتا و خب من کلا عادت ندارم ب توالت ایرانی، از طرفی امنیت روانی ام برقرار نیست تو دستشویی 😂🤦‍♀️ همینا باعث میشه یبوستم تشدید بشه. بعد سر همین ماجرا...

***خب دیگه تموم شد بقیه شو میتونین بخونین***

... صورتم هم پف کرده و کلا ورم کردم.  از اون ورم خوابیدن تو بالکن باعث شده پشه ها یه دلی از عزا در بیارن نیا و نبین! خلاصه ک یه وضع اسفناک خنده داری شدم:))

اینو یادم رفت بگم، ماشین مون یه مشکلی پیدا کرده. روشن نمیشه. باید با کابل از باطری ماشین آقای ر به ماشین خودمون وصل کنیم تا روشن بشه. خلاصه ک یحتمل فردا صبح امیر ماشین رو ببره تو شهر بده درست کنن و فقط امیدوارم مشکل خاصی نباشه و زود حل شه. احتمالا باید باطری ماشین رو عوض کنه دیگه...

دیگه خلاصه ک همینا.
کاش شما هم یکم بیایین بگین ببینم موضع و نظرتون نسبت ب نوشته های روزانه و خاطره نویسی طورم چیه. ماهایی ک مینویسیم تو وبلاگ یا کانال، سوختمون از کامنت هایی ک میگیریم تامین میشه. تعامل نباشه انگار ادم دلسرد میشه. لااقل من ک اینطوری ام. خلاصه ک بگین ببینم دنیامون دست کیه :))

۱۲۵. سفرنامه ۴ و ۵

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

۱۲۴. سفرنامه ۲ و ۳ (رمز خواستین بگین، از این به بعد هم ثابته)

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

۱۲۳ سفرنامه۱. رمزش همون رمز سخته اس :)

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

۱۲۱. پیش سفرنامه

اراده فولادین(دارم بلند بلند فکر میکنم)

دروغ چرا؟! همین الان که اینجا نشستم دلم میخواست یه اراده فولادین داشتم که روزی دو ساعت صبح ها حق استفاده از فضای مجازی رو داشتم و بعدش این اجازه رو خودم از خودم سلب میکردم تا فردا صبح.

یه زمانی بسته اینترنتی ای که میگرفتم از این صبحانت ها بود، از 6 صبح تا 12 ظهر نت داشتم و بعدش نه. فکر کنم فقط یک ماه و نیم دووم اوردم و بعدش باز به روند اعتیادم مثل قبل ادامه دادم! 

حالا حتی اون 4 ساعت صبح هم راضی ام نمیکنه. واقعا بیشتر از دو ساعت در روز برام زیادیه. کاش کاش کاش اراده داشتم. کاش اراده داشتم. کاش اراده کوفتی ام رو داشتم. 

شدم نرگسی که تلگرام رو پاک میکنه چون نمیتونه اعتیادش رو کنترل کنه! من فقط صورت مساله رو پاک کردم. به امید اینکه مساله کلا از بین بره!!!! 

حقیقتش تا الان 5 نفر (فکر کنم) بهم گفتن برگرد جات خالیه، به جز یک نفر، حرف بقیه لغزشی به دلم ننداخت. البته همون یک نفر هم قبلش گفته بود دو سه ماه نیا، این حرفش بیشتر تو دلم قرص و محکمه تا اون برگرد بعدش؛ چون میدونم برگردش رو الکی گفت. فکر کنم خودش هم کمتر میره تلگرام اصلا! (نمیدونم کی میایی اینجا ولی هر وقت خوندی اینو مستقیم به خودت میگم که لعنت بهت دلم برات قد سر سوزن شده!)

البته که همین تلگرام پاک کردن برام آسون نبود اولش، و حتی نمیدونستم قراره بیشتر از دو سه روز دووم بیارم یا نه! و اصلا سر همین مساله که نمیدونستم چقدر میتونم ازش فاصله بگیرم برداشتم دلیت اکانت زدم که تو روی خودم و بقیه هم شده خجالت بکشم و روم نشه باز دوباره "فلانی جویند تو تلگرام" بره براشون از طرفم. 

اره اسون نبود ولی الان برام عادی شده و دیگه راضی ام نمیکنه.

ولی به قول استاد زبانم که میگفت" وقتی درس میخونین هر چی که مانیتور داره رو بذارین تو کمد درش رو قفل کنین، چون ذهن وقتی حس میکنه داره خسته میشه و یاد نمیگیره اولین چیز جذابی که دم دستتون باشه رو میگه بردارین و یکم استراحت کنین، اولین چیز جذاب هم چیزای مانیتور دار مثل گوشی اند. ولی اگه برش داشتی دیگه برنمیگردی به خوندن درسات، برگردیهم دیگه تمرکز نمیتونین کنین. " ، مغز منم وقتی از هر کاری خسته میشه میگه برو فضای مجازی. حالا اینستا نشد، تلگرام. تلگرام نشد؟ برو وبلاگ. 

شاید برا همینه که همین چند روز اخیر چند وب به وبهایی که دنبال میکردم اضافه شد درحالی که قبلش فقط کمتر و کمترشون میکردم! نصف بیشتر وبلاگ هایی که دنبال میکردم هم کسایی اند که دیگه نمینویسن ولی قطع دنبال نزده بودم که اگه برگشتن باز داشته باشمشون. 


خلاصه اگه روزی بتونم با اراده و خواست و رضایت قلبی خودم زمان بودنم تو فضای مجازی رو به دو ساعت برسونم واقعا از خودم راضی خواهم بود. 


+کاش این جوجه شونصد بار وسط نوشتنم نمیومد و بره. 

++ راستی دیروز یه کیک هویج پختم که رسپی شو چند سال پیش مینا داده بود. خواستم طبق معمول کیک کافی شاپی درست کنم پرستش گفت نه یه چیز جدید درست کن. منم که مدت ها بود میخواستم یه کیک یا حلوای هویج امتحان کنم دلو زدم به دریا و بله! کیک به شددددت آسون و عجیبا غریبا خوشمزه بود! بافتش نرم، شیرینی اش کم و دلخواه. البته من بیکینگ پودرشو دو برابر دستور اصلی ریختم (چون کیک هایی که با میوه یا سبزیجات درست میشن به خاطر رطوبت اضافی و وزنی که از میوه بهشون اضافه شده کمتر پف میکنن) ولی بازم خیلی پف نکرد. البته من از پفش هم راضی بودم. 

خلاصه که یه کیک دلخواهه خصوصا برا عصرونه :) 


+++میگه: برا چی تحویلش گرفتی؟ چرا باهاش گرم حرف زدی؟ از دستت حرص میخورم! چرا تو همیشه ب روی همه با نیش باز حرف میزنی؟ تو واقعا نمیفهمی باید به خیلی ها محل ندی! دارم ب خاطر این رفتارت از عصبانیت منفجر میشم!

میگم: چون برام مهم نیست اون کیه و چیکار کرده. مهم خودمم. 

چپ چپ نگاه میکنه و در سکوت به حرص خوردن ادامه میده. منم سکوت میکنم دیگه. 


++++ عمیقا به نشونه هایی نیاز دارم ک نشون بده خدا هنوز دوسم داره... خیلی حس گندی دارم 



پ.ن: آشنا، کامنت عمومی بذار وقتی خصوصی میذاری نمیتونم جواب بدم :|


کابوس دونی + آپشن اضافه

باز یه کابوس جدید دیدم. 
این یکی رو نمیگم تا کابوس دونیم بسوزه :/ والا! مسخره! هی هر شب هر شب کابوس! :))))


+ ب نظرم کسایی ک هر چی می‌پوشن بهشون میاد، یا کسایی که هر چی میخورن چاق نمی‌شن، با آپشن اضافه دنیا اومدن.  ما معمولیا: 🥲

۱۱۷. کابوسی با اعمال شاقه!

یکی از کابوس های همیشگی ام هول محور رانندگی میچرخه. همیشه تو ماشینی ام که یا ترمزش بریده یا راننده نداره و من سمت شاگرد نشستم! 

امروز خواب میدیدم پشت ماشین چند میلیاردی ای نشستم و علاوه بر اینکه ترمز نداشت، پدال گاز هم درست کار نمیکرد، دنده اتوماتیک بود و چند دنده متفاوت داشت!! که من کارایی دنده جدید ها رو هم نمیدونستم! رو صفحه کیلومتر شمار هم مشکلی به وجود اومده و حتی نمیتونستم ببینم الان رو چه حالیتیه! (اسمش یادم نمیاد لامصب! اون جلو ک میبینی دنده رو چ حالتیه چیه اسمش؟) دنده هم شکسته بود و نمیتونستم هیچ کاری کنم. تو خیابون یکی از دوستای قدیمم رو دیدم که همسرش هم دوست امیر هست. با سختی زیادی ماشین رو پارک کردم گوشه خیابون، ازش کمک خواستم ولی چون قرار بود برن یه مجلسی ک دعوت بودن نمیتونست بهم کمک کنه. نهایتا ازش گوشی شو خواستم. زنگ زدم ب امیر که میدونستم وسط جنگل های شماله با دوستاش! ازش کمک خواستم که راهنمایی ام کنه چیکار کنم چرا این ماشین اینطوریه؟! این دنده ها چی اند؟ ترمز رو چیکار کنم ک نمیگیره؟! اما گوشی درست خط نمیداد. نهایتا گفت ماشین رو بذار پارک باشه، دوربین ها رو تنظیم کن دور تا دورش، بعدم برو خونه. پرستش هم باهام بود و مدام باید بهش میگفتم ک ساکت باشه ک بتونم فکر کنم و تصمیم درستی بگیرم. شرایط ب شدت بد بود. خیابونی ک توش بودم شلوغ ترین خیابون شهرمونه، همه خر در الاغ میروندن و من که تصمیم گرفته بودم ماشین رو هر جور شده ببرم خونه باز سوار شدم و درحالی ک گوشی دوست امیر هنوز پیش من بود رانندگی رو باز شروع کردم! رفتم سمت خونه، اما از خیابون اصلی ک پیچیدم تو کوچه مون، انگار از جای دیگه سر در آوردم. یه خیابون دیگه شد مسیر. کوهستانی و بیابانی! با گیجی میگفتم اینجا که خونه ما نیست... من اینجا ها رو نمیشناسم... چیکار کنیم پرستش؟ میدونی؟ اگه لازم باشه تا شب هم میگردیم. باید بریم خونه... میگردیم تا پیدا کنیم. بالاخره یه راهی پیدا می‌کنیم ما دوتا. 

دیگه علاوه بر مشکلات قبلی ماشین، فرمون هم تحت کنترل دقیق من نبود. ولی سعی کردم بفهمم چطور باید باهاش کار کنم و تا حدود زیادی موفق بودم. دست آخر دور زدم و انقدر بین خیابون های بیابانی چرخیدم که یه خونه پیدا کردم. شبیه مجتمع بود. پارکینگ و تاب داشت. ماشین رو جلوی یکی از خونه ها پارک کردم. و در حالی که به شدت خسته و کلافه و گیج بودم و همزمان ک داشتم فکر میکردم الان دیگه باید چیکار کنم و چی درسته، فکر میکردم ک گوشی دوست امیر پیش من مونده و چطوری دوستش رو پیدا کنم گوشیش رو بهش بدم؟! 

جلوی خونه یه آقایی ک صاحب خونه بود نزدیک شد، یکی از دوست های قدیمی امیر بود ک با هم مشکل دارن. انقدر شرایطی ک توش بودم عجیب بود که فکر کردم شاید منو نمیشناسه و کلا یا من دیوونه شدم یا همه دنیا! 

پیاده شدم و بهش نشونی دادم و گفتم منو میشناسین؟ با طعنه گفت بله میشناسم. همون موقع همسرش هم اومد باهاش صحبت کرد و بدون اینکه ب من محل بده رفت داخل خونه. گفتم مرجان منو نشناخت؟ جواب داد: چرا شناخت. 

بعد یکم از مرجان برام گفت و بعدش من سعی کردم شرایط رو براش توضیح بدم اما باور نمیکرد. اصلا نمیفهمیدم چرا شرایط اینه... بدی خواب اینه ک فکر میکنی واقعیه! 

فکر کنم در ناامید ترین حالت ممکن بودم که دیگه از خواب پریدم... 

و الان سرم درد میکنه. 

کابوس ها همیشه یه هدف داشتن  واسم، منظورم اینه همیشه درباره یکی از ترس هام کابوس میدیدم. یکی بود. یا رانندگی خارج از کنترل، یا گم شدن، یا تنهای مطلق شدن، یا اینکه از کسی چیزی ب دوش من باشه(مثل موبایل دوست امیر ک نمیدونستم چطور باید بهش برسونم)، خلاصه هر بار فقط یکی اش بود. اینبار کل ترس هام با هم ریخته بودند رو کله‌ام. 

۱۱۵.

۱. چقدر جویی طفلکیه تو این قسمت ها ک ریچل رو دوس داره. واقعا چرا بعد از فرندز فیلم های خفن دیگه ای بازی نکرده؟! یادم باشه فردا صبح هری پاتر هم دانلود کنم. خیلی وقته دلم میخواد هری پاتر رو ببینم و فراموش میکنم دانلود کنم.

۲. یواش یواش جو کلاسمون داره پر شوخی و خنده میشه. یاد کلاس های عمومی ای که قبلا ها میرفتم افتادم... راستش به دایره لغات بهار غبطه میخورم. خیلی لغت های خوبی بلده. البته خودش میگه از ۸ سالگی کلاس زبان میرفتم. دقیقا ۲۷ ساله. ولی باز دلیل نمیشه وقتی اون همه لغت بلده اینجوری نشم: خدایاااا🥺😩

۳. دوباره دارم دچار سندروم " خب اینو بنویسم که چی؟! اونو بنویسم که چی؟! " میشم. تا الان چند تا شماره نوشتم هی پاک کردم. 

۴. راننده اسنپ های دیروز هم رفت هم برگشت خانم بودن. کاش همیشه راننده ها خانم باشن. ماشین شون تمیز تر و راحت تره. ولی کاش وسط حرف زدن من و مژگان اظهار نظر نکنن :))) 

۵. دیروز صبح پاشدم لواشک درست کردم یکم. میوه های یخچال رو به خراب شدن میرفت. نجاتشون دادم:دی  
برا ناهار هم قرمه سبزی پختم. اصلا برا من کعبه آمال غذاها همین قرمه‌سبزی لامصبه، گفتم خب امروز تلافی این یه هفته میکنم حسابی میخورم.  ولی وقت ناهار انگار میل نداشتم. دیدم اگه نخورم برم کلاس اذیت میشم. ناهار رو ک کشیدم دو قاشق به زور خوردم و پاشدم! انگار کوفت بود جا قرمه سبزی! گند بزنن به اونی ک این مریضی کوفتی رو درست کرد. ایده شو داد. برنامه شو ریخت. انقد ضعف دارم ک بیس چاری بدنم میلرزه. اعصابم هم ب شدت ضعیف شده. ببین خوبم ها، تو یک صدم ثانیه از صفر ب صد عصبانیت یا ناراحتی میرسم. خلاصه ک هووووف!

۶. ی ماسک خونگی درست کرده بودم برا خودم، پرستش اومد گفت منم میخوام. گفتم این تخم مرغ داره و از بوش اذیت میشی، با گلاب برات درست میکنم. 
ماسک رو براش درست کردم و زدم ب صورتش و بهش گفتم با من صحبت نکنه دیگه، سه دیقه بعد: مامان پاشو اینو بشور بو گلاب میده 
مامان من اذیتم کی پا میشی
مامان تو چطوری اینا رو میزنی
مامان چقد دیگه پا میشی
هیچی خلاصه گند زد ب قرتی بازی مادر دختری مون :)))) 

۷. صبح مامان زنگ زد، یه چیزایی گفت نیم ساعتی گریه کردم. از قبل هم سرم درد میکرد ب خاطر کابوس سرصبح، یک ساعته قرص خوردم و ب جای اینکه بهتر بشم حالت تهوع هم گرفتم... 

۸. خیلی حس خوبی داشتم وقتی بهم گفت: تنها آدمی ک با گذشت این همه وقت هنوز بهش اعتماد دارم تویی. 



تفاوت :)

من اگه محرم عزادار امام حسینم عقب افتاده نیستم، تو اگه عزادار نیستی ادم بدی نیستی. 

من اگه به راه حسین اعتقاد دارم بنده صالح خدا نیستم

تو اگه اعتقاد نداری هم صرفا ادم بدی نیستی

من اگه برا پاره شدن گلوی شش ماهه امام حسین اشک میریزم لزوما آدم دلرحمی نیستم.

تو اگه اشک نمی‌ریزی هم آدم بی رحمی نیستی. 

ما فقط دو تا آدمیم با اعتقادات متفاوت. همین! 


+به همدیگه احترام بگذاریم.

۱ ۲ ۳
Designed By Erfan Powered by Bayan